تبليغاتX
جیغ
با صدای آهسته
 مرا حوا بخوان (3)
 

از سر بی حوصلگی(خلاص!)

ماهرخ سنی نداشت،نمی دانست چه طور باید عروس شد یا چه طور باید شوهر داری کرد، اما می دانست که نمی خواهد آدم کوچکی باشد. بعضی شب ها که خسرو می گفت شبانه بیرون بروند ، رد می کرد.خسرو می  گفت که چرب کردن سبیل آژان های شب کاری ندارد، می گفت همه هم از خدا بی خبر نیستند، اما ماهرخ نمی خواست به کسی باج بدهد.همیشه فکر می کرد که دارد آزمایش می شود، که باید تحمل کند، که چادر کشیدن از سر زن ها چیزی نیست که همیشه بماند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/10/02  |
 مرا حوا بخوان (2)

 

حس می کرد که توی موجی بزرگ رهایش کردند.گاهی موج شبیه گردابی می شد که بدن دردمندش را در خود می پیچید، گاهی هم مهربان عقب می نشست و مهلت می داد که ماهرخ مشت هایش را از هم باز کند.

مشتش که باز شد و قابله کف خون آلود آن را دید گفت : ملافه رو چنگ بزن!این چه کاریه باجی؟!

قابله نمی فهمید که درد دست های زخمیش در مقابل دردی که در خود می پیچیدش هیچ است؟!

موج دوباه گرداب شد و ماهرخ فکر کرد که دیگر زنده نخواهد ماند.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 1388/09/29  |
 محرم1431
 

اين طالب بدم المقتول بکربلا...

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/09/28
 مرا حوا بخوان

 

به یاد  مادربزرگ بیست و هفت ساله ام، نصرت زمان و به عشق دختر یازده ساله ی یتیمش

 

محمود که آمد توی اتاق، چند لحظه ایستاد تا نفسش جا بیاید.همه با چشم های منتظر به دهان او خیره شده بودند.همه می خواستند که محمود زودتر به حرف بیاید. همه، به غیر از ماهرخ. ماهرخ دلش می خواست که برادرش تا ابد نفس نفس بزند، که تا ابد حرف نزند،که همه ، همان جا که ایستاده اند خشک بشوند و او چادر سفیدش را دور بدن نحیفش بکشد و فرار کند. از مادرش، از خاله و عمه و زن دایی، از همه زن هایی که توی زنانه نشسته بودند، از محمود، از دوست محمود...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/09/23  |
 فاز دوم زندگی
 

   

         لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد...

 

            نکته:همین!

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/09/18
 صلیبی که دوستش دارم
 

 من باید کنار مادرم باشم. احتمالا این چیزارو مادرا یاد دخترا می دن. مامانم باید سنم رو بهم یادآوری کنه. باید بهم بگه حق ندارم رو پنجه راه برم اونم با نیش سراسر باز. باید بهم بگه حق ندارم دستام رو باز کنم و زیر گنبد خوشگل مسجد بچرخم. باید بهم بگه گاهی وقت ها راه رفتنم زیادی زیگزاگی می شه انگار که پاهام دارن می رقصن.باید بهم بگه نباید بدوم/ تاب بازی کنم / آواز بخونم /بخندم/ گریه کنم. باید بهم بگه هر اتفاقی که می افته من باید سنگین و رنگین باشم. باید مثل همیشه بگه من مثل مادرای دیگه در مورد بچه هام حرف نمی زنم می شنیم تا دیگران از بچه هام تعریف کنن. من نمی خوام مامانم ساکت بشینه که بقیه بگن دخترت چه قدر خانومه/ رفتارش بزرگتر از سنشه. من نمی خوام خانومی بشم برای خودم. من نمی خوام وقتی تو  راه سنگریزه با پام هل می دم کسی بهم ایراد بگیره. یه چیزی از تو هی به من مشت می زنه. د فرمه شدم به خدا از این مشتا! دوست دارم لوس باشم. دوست دارم با همه همون طور باشم که همیشه بودم. دوست ندارم پسرای دوره ی بچگی تغییر ماهیت بدن. دوست ندارم وادار به سکوتم کنند.دوست ندارم دائم نگران نگاه این و اون باشم. نمی خوام گاهی نگاه مامان پر از خنده باشه.

مامان باید باشه تا بهم بگه من نباید این حرفارو بگم . که خنده و آواز و تاب و گریه انقدر اهمیتی نداره. که کسی اون مشتا رو نمی فهمه. که کسی نمی فهمه وقتی دوزداه شب بارون میاد قدم زدن توی خیابون چه قدر قشنگه و عاشق شدن چه قدر آسون.

بعضی وقتا فکر می کنم دارم خفه می شم. مامانم باید یه چیزایی رو بهم بگه...

 

|+| نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 1388/09/08  |
 هذا من فضل ربی

 

  گاهی گمان نمی کنی و می شود

  گاهی نمی شود که نمی شود

  گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

  گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

  می ستاند وقتی دل بسته ایم/نمی دهد وقتی منتظریم و هزار راه رفته ایم/

  و می فرستد وقتی نا امید از همه ایم

    پی نوشت:هر چیزی که می نوشتم یا زیادی حسایی که دوست دارم فقط برای خودم نگه دارم  توش بود یا اصلن حسی توش نبود.این اس ام اس حلالیت به دادم رسد.پارسال همین موقع ها خدا به من نظر کرد.

 

|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/09/02  |
 این پست به حرمت عاشقانه ی آرامی که قرار بود اینجا باشد سکوت می کند
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/08/27
 %jgg@$#&&()
 

bgkj%%%%##^&**)HBjlkgvjkhc nnh*%^&#%$RFGB LKM)(&(*&%&$E^DCVB MNY(*%^&%$GGBJNH:KOIY&U%^#$S$#DFRTGBKLK9uh678@#$%^*O)_*TGVHGDSWEUI)(*&^%$#Q!WASBNKJGMLKOU(P*&&%#W$SXFGHJKP)*(^&%$REDCJ@#$QAZFGHJKL:JNKGYDR CVNBJKHJJJT

|+| نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/08/09  |
 تهوع

 

يه شب اومدم تو سوييت ديدم مسئول خوابگاه نشسته با بچه ها دو ر و برش. كسي جاي من امضا كرده بود و دعوت نامه ي جشن آغاز سال تحصيلي رو برام گرفته بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 1388/07/21  |
 
 
بالا